دفتر خاطرات
8. فوریه 2009
در گوشه ای از دنیا
در هیاهوی سکوت
در امان این بی امانی
بر دفتر خاطرات نظری می افکنم
امروز همانند دیروز
بر سینه پاک او می نویسم
از عشق
از نگاه مهربان
از پاکی
از مستی
آن دم که مستم با شراب جانت
از بی باکی
در هراس تاریکی شب ها غربت
از گرما
با یاد نفسی که در سرمای دی شعله و معنا به این ره داد
می نویسم
و باز از سکوت می نویسم
از آن آرامش می نویسم
از صعود
آنگاه که ره هیچ به مقصد قله این کوه سنگی با هم می پیمائیم
آهسته
آهسته
از فردا می نویسم
از عشق
حتی به جبر جدائی ها
از عشق می نویسم
از راهی که با هم می پیمائیم
و
دفتر را تا فردا می بندم
و فردا باز از این گذرگاه خواهم نوشت
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
3. فوریه 2009
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
, و من ایمان می آورم به گرما در این سرمای جان فرسا
قیمت زمان را چگونه باید پرداخت؟
31. ژانویه 2009
ای کاش نمیگویم ولی نفس می کشم
داستان نمی نویسم ولی باز می نو یسم
می نویسم از دیروز ، امروز و فردا
می پرسی ؛ چرا دیروز ؟!!!!
چون دیروز مدرسه ای بود
تو و من بر سر یک میز می نشستیم
مشق می نوشتیم
من رج نمی زدم
تو رج می زدی
اُستاد هم خسته از رج زدنت ، دیگر هیچ نمی گفت
رها بودی
آزاد . . .
امروز هم رج می زنی و می دانم فردا هم به این گونه پیش می روی
باز رها هستی
آیا باز هم رج می زنی؟
ولی این رهای اسارت است در دام تکرار
تنها آزادی از بند زمان
تا به کجا ادامه دارد ؟
قطار به مقصد رسید من در این ایستگاه پیاده می شوم
تو در اندیشه فردای خود باش
و من گام در آینده می گذارم
و آرام زیر لب زمزمه می کنم :
دیگر در کیسه سکه ای نمانده
و در سینه عشقی نیست
آیا در چهار دیواری اندیشه جای برای اندیشیدن است؟
و
بازاری می جویم
که در آن زمان دست رفته را بخرم
عشق را در زیر گذر همان بازار به دلالان عاشق پیشه بفروشم
و
رها شوم
. . . . .
من با این کلام گریه کردم وبارها هم خندیدم ، امروز باز هم به رج زدن تو خندیدم